تبليغاتX
یه دریا لبخند
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد **** پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
 

داستان درباره سربازی است که بعد از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.سرباز قبل از اینکه به منزل برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:"پدر و مادر عزیزم،جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم، ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم."

پدر و مادر در پاسخ او گفتند:" ما با کمال میل مشتاقیم او را ببینیم."

پسر ادامه داد:" ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید.او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند."

پدرش گفت :" پسر عزیزم، متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند."

پسر گفت:" نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند."

آنها در جواب گفتند:" نه، فردی با این شرایط موجب درد سر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را به هم بزند.بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر دیگر چیزی از او نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و مشکوک به خود کشی است.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند وبرای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد ، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد چرا که پسر آنها یک دست و یک پا داشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:43  توسط شیدا شکیبا  | 

سلام، من بعد مدتهای مدیدی برگشتم.

دلم برای نوشتن تنگ شده. خیلی هم تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:37  توسط شیدا شکیبا  | 

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند . . .بگذار پایان تو 

 را غافلگیر کند، درست مانند آغاز

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:58  توسط شیدا شکیبا  | 

درست یادم هست

درست یادم هست

                  صدای تو    آن نوای دل انگیزش

                              شبی مرا به ساحل آرزو ها برد

درست یادم هست

درست یادم هست

                همان صدا بود

                                صدای تو بود    

                                                 شبی دیگر

دل عروسکیم را به سادگی آزرد

 

درست یادم هست

                     آن روزها هر روز

صدای مهربان تو  ضربان ذهنم بود

 

درست یادت هست؟

که من چگونه به دیوانگی نشستم؟

درست یادم هست

                           که چون صدای تو رفت

                                            ذهنم بی ضربان شد

                                                                     مرد.

... و من به جنون نشستم

اما باز یادم هست

             صدای تو دیگر مرا صدا نکرد

                         صدای تو دیگر برای همیشه مرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:36  توسط شیدا شکیبا  | 

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

                                           دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:12  توسط شیدا شکیبا  | 

رفتار من عادی است اما نمی‌دانم چرا اين روزها از دوستان و آشنايان هر کس مرا می‌بيند از دور می‌گويد: اين روزها انگار حال و هوای ديگری دارد! اما من مثل هر روزم با آن نشانی‌های ساده و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی مثل هميشه ساکت و آرام اين روزها تنها حس می‌کنم گاهی کمی گُنگم گاهی کمی گيجم حس می‌کنم از روزهای پيش قدری بيشتر اين روزها را دوست دارم گاهی اين روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقويم از روزنامه بی‌خبر هستم حس می‌کنم گاهی کمی کمتر گاهی شديدا بيشتر هستم حتی اگر می‌شد بگويم اين روزها گاهی خدا را هم يک جور ديگر می‌پرستم از جمله ديشب هم ديگرتر از شب‌های بی‌رحمانه ديگر بود: من کاملا تعطيل بودم اول نشستم خوب جوراب‌هايم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم با کفش‌هايم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه‌ها را زير و رو کردم دنبال آن افسانه‌ی موهوم دنبال آن مجهول گشتم و سطر سطر نامه‌ها را جستجو کردم چيزی نديدم تنها يکی از نامه‌هايم بوی غريب و مبهمی می‌داد انگار از لابلای کاغذ تاخورده‌ی نامه بوی تمام ياس‌های آسمانی احساس می‌شد ديشب دوباره بی‌تاب در بين درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم ديشب پس از سی‌سال فهميدم که رنگ چشم‌هايم کمی ميشی است و بر خلاف سال‌های پيش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست‌تر دارم گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنايی می‌کند گاهی دل بی دست و پا و سربه‌زيرم را آهنگ يک موسيقی غمگين هوايی می‌کند اما غير از اين حس‌ها که گفتم و غير از اين رفتار معمولی و غير از اين حال و هوای ساده و عادی حال و هوای ديگری در دل ندارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:17  توسط شیدا شکیبا  | 

ميان خورشيد هاي هميشه

زيبائي تو

لنگري ست -

خورشيدي که

از سپيده دم همه ستارگان

بي نيازم مي کند

نگاهت

شکست ستمگري ست -

نگاهي که عرياني روح مرا

از مهر

جامه ئي کرد

بدان سان که کنونم

شب بي روزن هرگز

چنان نمايد

که کنايتي طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز ديگري ست -

آنک چشماني که خمير مايه مهر است!

وينک مهر تو:

نبرد افزاري

تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کنم

***

آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم

به جز عزيمت نابهنگامم گزيري نبود

چنين انگاشته بودم

ايدا فسخ عزيمت جاودانه بود

***

ميان آفتاب هاي هميشه

زيبائي تو

لنگري ست -

نگاهت شکست ستمگري ست -

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز ديگري ست 
                                          

                                                                       "احمد شاملو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:46  توسط شیدا شکیبا  | 

 بوف کور اثري است چند لايه و نسبتاً داراي جنبه هاي پيچيده و تاثير پذير و در طول ساليان متمادي نيز نقدهاي متعددي روي آن شده و هرکس كه بخواهد نقد جديدي روي آن کند، حتما بايد نقدهاي قبلي را جواب دهد و اگر چيز جديدي هست، بگويد. به قول جلال آل احمد اگر کسي بخواهد آن را نقد کند، نقد آن بايد به اندازه خود کتاب باشد. کتابي است حدوداً در 128 صفحه و نقدي که من روي آن نوشتم، تقريبا 250 صفحه مي شود.
بوف کور به قول غربي ها يك رمان کوتاه است. مکان وقوع داستان، شهر ري است که البته اشاره اي به زمان وقوع داستان نمي شود. مفسرين مي گويند زمان رضاخان است.
شخصيت مهم داستان، مرد جواني است که راوي داستان است و تا آخر داستان، نه سن و سالش معلوم مي شود و نه شخصيتش؛ چون خودش صحبت مي کند و شغلش هم نقاشي روي قلمدان است. اين نقاش روي قلمدان ها به يک صورت نقاشي مي کشد؛ يک جوي آب هست که يک طرف آن پيرمردي نشسته و شالي بسته و ريشي داردو طرف ديگر جوي آب دختر جواني است با چشمان سياه که خم شده و شاخه گلي به اين پيرمرد مي دهد. او اين نقاشي را در همه قلمدان ها مي کشيد. اين مرد به علت تعارضي که با محيط اجتماعي اطراف خودش دارد، منزوي شده و در خانه اي در بيرون از شهر زندگي مي کند.
خصوصيت عمده اين مرد که بايد در بحث شخصيت پردازي به آن اشاره کرد، تعارض بين دو دنيا است. يک دنياي دروني که در اين دنيا اين مرد عاشق يک زن اثيري (غيرخاکي) است و در عالم خودش يک زن اثيري دارد و به شدت عاشق او است و همان زني است که روي قلمدان ها مي کشد؛ ولي در عالم بيرون دچار خشونت است. آن گلي هم که در نقاشي، دختر به پيرمرد مي دهد، گل نيلوفر است.
پستوي اتاق او يک روزنه دارد که روزي از آن روزنه چشمش به صحراي بيرون خانه اش مي افتد که در آنجا مردم براي تفريح به سيزده بدر آمده بودند و در آنجا همان چيزي را که در روي قلمدان ها مي کشيد مي بيند و مجذوب زيبايي آن زن مي شود. بعد از آن روز، هرچه آن دختر را جست جو مي کند نمي يابد. بعد از دو ماه و چهار روز جست‌وجو که از گشتن به دنبال آن دختر خسته مي شود، ناگهان همان زن را روي سکوي خانه اش مي بيند. زن با او وارد خانه مي شود وروي تخت او دراز مي کشد و به خواب مي رود. آن مرد شراب زهرآلودي را که از مادرش که زني رقاصه بود به او به ارث رسيده، در حلق زن مي ريزد. پدرش يك تاجر بود که در سفري كه به هند مي رود، با اين زن رقاصه ازدواج مي کند و حاصل اين ازدواج هم اين پسر مي شود. اين پسر نزد عمه اش بزرگ مي شود که دختر عمه اي هم دارد. در داستان، راوي از زن خودش متنفر است؛ چون اين زن با همه هست، ولي با شوهر خودش نيست. به هرحال او زهر را به آن زن مي دهد و مي بيند که پس از مدتي، از بدن آن زن كرم بيرون مي‌آيد؛ البته با جسد زن هم معاشقه مي کند. بعد آن جسد را قطعه قطعه مي کند و در چمدان مي گذارد و مي خواهد اورا در بيرون دفن کند. ناگهان پيرمردي را مي بيند که سوار گاري است و شبيه همان پيرمردي است که در نقاشي هايش مي کشد و انگار پيرمرد مي داند که او مي‌خواهد چه کار بكند. پيرمرد او را با خود به يک جاي دور مي‌برد و براي او يك گور مي کند؛ يک گلدان هم پيدا مي کند که اثري باستاني است و آن را به راوي هديه مي کند و خودش مي رود؛ آن مرد، جسد زن را دفن مي کند و از آنجا به سوي خانه‌ي خود به راه مي افتد. اما در بين راه، مسيرش را گم مي کند و آن پيرمرد به کمک او مي آيد و او را به خانه اش مي رساند. آن پيرمرد خنده هاي وحشتناک و قيافه اي ترسناك داشت.
وقتي به خانه اش مي آيد، احساس وحشت مي کند؛ در فاصله اي که منتظر است گزمه ها بيايند و او را دستگير کنند، تصميم مي گيرد خاطراتش را بنويسد. داستان دو قسمت است؛ در حين اينکه او مي خواهد داستان خود را بنويسد، به گذشته هاي دور سفر مي کند و تبديل مي شود به مردي که در قرن ها پيش، مثلا در زمان عباسيان در ري زندگي مي‌كرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:9  توسط شیدا شکیبا  | 


So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No nothing else matters


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:0  توسط شیدا شکیبا  | 

رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني ست حرفش را نزن

 گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

 چشمهايم بي تو بارانيست ،حرفش را نزن

آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان باآنکه طولاني ست ، حرفش را نزن

 عهد کردي با نگاه خسته ام محرم شوي

گر نگاه خسته ي من نيست،حرفش را نزن

 خورده اي سوگند روزي عهدمان را بشکني

اين شکستن نامسلماني ست ، حرفش را نزن

 حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توأم

 رفتنت آغاز ويراني ست ، حرفش را نزن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:2  توسط شیدا شکیبا  | 


خواهر کوچکم از من پرسيد:

پنج وارونه جه معني دارد؟

من به او خنديدم

گفت : خودم بر ديوار بر ساقه ي درختان ديدم

باز به او خنديدم

گفت خودم ديدم ديروز

مهران پسر همسايه

پنج وارونه به مينو داد

باز به او خنديدم

آنچنان خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم

باخود گفتم:

بعدها وقتي بارش بي وقفه ي درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان خواهي فهميد

پنج وارونه چه معني دارد.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:16  توسط شیدا شکیبا  | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کسي يازي
 به کراه آورد دست از بغل بيرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سينه مي ايد برون ، ابري شود تاريک
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... اي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:7  توسط شیدا شکیبا  | 

مرثيه
در خاموشي ِ فروغ فرخ‌زاد


به جُست‌وجوی ِ تو
بر درگاه ِ کوه مي‌گريم،
در آستانه‌ی ِ دريا و علف.

به جُست‌وجوی ِ تو
در معبر ِ بادها مي‌گريم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکسته‌ی ِ پنجره‌يي
که آسمان ِ ابرآلوده را
 
  قابي کهنه مي‌گيرد.
. . . . . . . . . .

به انتظار ِ تصوير ِ تو
اين دفتر ِ خالي
 
  تا چند
تا چند
 
  ورق خواهد خورد؟


جريان ِ باد را پذيرفتن
و عشق را
که خواهر ِ مرگ است. ــ

و جاودانه‌گي
 
  رازش را
 
  با تو در ميان نهاد.

پس به هيات ِ گنجي درآمدی:
بايسته و آزانگيز
 
  گنجي از آن‌دست
که تملک ِ خاک را و دياران را
 
  از اين‌سان
 
  دل‌پذير کرده است!



نام‌ات سپيده‌دمي‌ست که بر پيشاني‌ ِ آسمان مي‌گذرد
ــ متبرک باد نام ِ تو! ــ

و ما همچنان
دوره مي‌کنيم
شب را و روز را
هنوز را...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 22:55  توسط شیدا شکیبا  | 

چو باز آيد شبانگاهان آبي
من و اين بام سبز آسمان ها
من و اين كوهساران مه آلود
من و اين ابرها ، اين سايبان ها
دوم در بيشه زاران چون مه سبز
وزم در كوهساران چون دم باد
بلغزم در نشيب دره ي ژرف
به بوي صبح چون خورشيد مرداد
به رقص آرم چو موجي خرمن زرد
چو بادي خوشه ها گيرم در آغوش
روم پاي تهي در كشتزاران
بنوشم عطر جنگل هاي خاموش
سرايم با غريو آبشاران
شبانگاهان ، سرودي آسماني
نهم دل بر طنين نغمه ي خويش
چو لغزد در سكوت جاوداني
شوم مهتاب و پر گيرم شبانگاه
بر آن درياي ژرف آسمان رنگ
بر آن امواج خشم آلود ساحل
كه سر كوبند چون ديوانه بر سنگ
شوم عطري گريزان و سبكروح
در آميزم به باد شامگاهي
بپيچم در مشام اختر و ماه
بگنجم در جهان مرغ و ماهي
شوم در جام ظلمت ، باده ي صبح
بتابم گونه ي شب زنده داران
چو برگ مرده اي ، افتان و خيزان
به رقص آيم كنار جويباران
جهان ماندست و اين زيبا هوسها
كه هر دم مي كشانندم به دنبال
چنانم در دل انگيزند غوغا
كه با مهتاب ها گيرم پر و بال
ازين پس ، اين من و اين شادي عمر
من و اين دشت ها ، اين بوستان ها
چو بازآيد شبانگاهان‌آبي
من و اين بام سبز آسمان ها

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:3  توسط شیدا شکیبا  | 

روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر

هوای یار دگر دارم و دیار دگر

به دیگری دهم این دل که خار کرده تست

چرا که عاشق نو دارد اعتبار دگر

خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم

به فکر صید دگر باشد و شکار دگر.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:0  توسط شیدا شکیبا  | 

       در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم.

 

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن.

 

 

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم.

 

در آن دور دست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ه

به تمامی

 فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر،

تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد...

 

 

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهای مان

با من وعده ی دیداری بده.

"احمد شاملو"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:10  توسط شیدا شکیبا  | 

لبان ات

            به ظرا فت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار نخستین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان در آید.

 

و گونه های ات

با دو شیار مورب،

که غرور تو را هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتضار صبح مسلح بوده باشم،

 

و بکارتی سربلند را

از روسپی خانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده ام.

 

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خویش بر نخاست که من به

زندگی

نشستم!

 

و چشمان ات راز آتش است.

و عشق ات پیروزی آدمی است

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

 

و آغوش ات

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی ی آسمان را متهم می کند.

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها در رقص عظیم تو به شکوه مندی

نی لبک می نوازند،

و ترانه ی رگ های ات

آفتاب همیشه را طالع می کند.

 

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور مرا در یابند.

 

دستان ات آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی از یاد

برده شود.

پیشانی ات آینه ای بلند است

تاب ناک و بلند،

که خواهران هفت گانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند.

 

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند.

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش آب ها را گواراتر کند؟

 

تا در اینه پایدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وار در قالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد!-

حضورت بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه ی کناهان و دروغ

شسته شوم.

 

و سپیده دم با دست های ات بیدار می شود.

"احمد شاملو"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:9  توسط شیدا شکیبا  | 

یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چونان به خاک سرد فرو ریختند

که گفتی

دیگر زمین

همیشه

شبی بی ستاره ماند.

" احمد شاملو "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:4  توسط شیدا شکیبا  | 

گاهی وقتها خداحافظی کردن

بهتر از این است که ببینیم نفرت چگونه از راه می رسد.

گاهی وقتها خداحافظی کردن

بهتر از این است که به رنج بردن ادامه دهیم.

ترجیح می دهم آنچه را که بودیم، در خاطراتم حفظ کنم، تا اینکه در کنارت همچون یک دشمن به زندگی ادامه دهم.

و اگرچه دیگر دوستی و صمیمیتی بین ما باقی نمی ماند، ولی حد اقل طعم دلنشین خاطراتمان حفظ می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:4  توسط شیدا شکیبا  | 

این حرف من نیست. پدرم گفته بود، در روز تولد من!

افسوس کودکم، برای تو جایی نمانده است.

یک روز صبح زود

مادر تو درد می کشید،

تنها به این امید که می آیی،

و با دست کوچکت دنیای خفته را بیدار میکنی.

دنیا را هشدار می دهی،

که از نوازش دستهای تو محروم است.

تو آمدی ، ولی می گریستی !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:4  توسط شیدا شکیبا  |